تبليغاتX
نقشبندیه شمسیه - زندگینامه حضرت شاه شمس الحق

دوشنبه دهم دی 1386

زندگینامه حضرت شاه شمس الحق

 

 

 

شمه ای از زندگی حضرت شاه شمس الحق نقشبندی مجددی(رح)

اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِيْ جَعَلَ التَّصَوُّفَ صَفَاءً لِقُلُوْبِ الْاَصْفِيَاءِ وَعَدَّ التَّعَرُّفَ جَلَاءً لِجَنَانِ الْعُرَفَاءِ وَالصَّلَوه وَالسَّلَامُ عَلَي خَيْرِ خَلْقِهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِيْنَ.

«يُّحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّوْنَهُ»

از محبت خارها گل می شود      از محبت سرکه ها مل می شود

از محبت نار نوری می شود      از محبت دیو حوری می شود

وقتي كه خداوند متعال به حكمت فائقه خود، خواست تا آدم(ع) را بيافريند و او را خلافت عنايت فرمايد، فرشتگان پرسيدند: آيا مخلوقي را مي آفريني كه روي زمين خونريزي كند و تباهي و فساد نمايد؟ خداوند در جواب ايشان فرمود: «اِنِّيْ اَعْلَمُ مَا لَاتَعْلَمُوْنَ» آيا آن چيز محبت نيست؟ زماني كه انسان در زندگي بندگان عاشق خداوند دقت مي كند، اين نكته برايش روشن مي شود. وقتي غلبه محبت كه همان عشق است به آنها دست مي دهد در نظر آنها همه تعلقات دنيايي منقطع و بي معنا شده و فقط محبت مولاست كه براي اين عزيزان رنگ و معنا پيدا مي كند و به آن خرسند مي باشند.

مثال آن را در عمل رئيس العرفا، امام صديقان، خليفه بلافصل جناب رسول كريم، حضرت ابوبكر صديق(رض) مي توانيم بيابيم كه وقتي حضرت رسول اكرم(ص) براي جهاد مهيا مي شود از ياران و دوستان خود تقاضاي كمك مالي مي كند. حضرت ابوبكر(رض) تمام اموال خود را به خدمت محبوب خود حضرت رسول اكرم(ص) تقديم مي كند. وقتي كه رسول الله(ص) سؤال مي كند: «اي ابوبكر براي اهل خود چه باقي گذاشته اي؟» عرض مي كند: «كه خدا و رسولش را باقي گذاشته ام».

يا اگر زندگي تابعي بزرگوار، حضرت اويس قرني را مطالعه كنيم، مي بينيم ايشان به شرف ملاقات پيامبر اكرم(ص) نائل نشدند، اما آن چنان عاشق آن حضرت بودند كه زماني كه شنيدند در جنگ احد يكي از دندانهاي مبارك نبي كريم(ص) شهيد شده، براي اينكه خود را همگون آن حضرت بنمايد، يكي از دندانهاي خود را شكست و چون نمي دانست كدام دندان آن حضرت دقيقاً شهيد شده، دندانهاي خود را يكي بعد از ديگري شكست. و اين نيست جز محبت كه از يك فرد معمولي، اين چنين عاشق بلند مرتبه اي ساخته بود.

اين هم از اعجوبه هاي عشق و محبت است كه از شهيد شدن دندان مبارك حضرت سردار كائنات در باطن خود چنان رنج و الم را يافت كه طاقت آن را نداشت و با شكستن دندانهاي خود مرهمي برآن رنج و الم باطني خود تهيه كرد همچو آن پدر مشفق و مهربان بر فرزند كه اندك رنج فرزند را تحمل نمي كند از بس كه باطنش رنج و الم فرزند از سبب محبتش موج مي زند .

همچو زنان مصري كه به يك ديدار حضرت يوسف(ع) رنج و الم دستهايشان از يادشان رفت  مؤمنان نیز در بهشت همه لذات و حور و قصر و غلمان و خوردنيها و نوشيدنيها را در جنب لذت ديدار خداي خود فراموش مي كنند . چنانچه حضرت مولانا رومي(رح) فرموده اند:

 عشق آن شعله است كو چون برفروخت

                                                            آنچه جز معشوق باقي جمله سوخت

آري ايمان كامل است كه وجود شريف آن حضرت(ص) را از همه چيز دوستتر گيرد حتي از نفس خود پس جايي كه پيغمبر(ص) را از نفس خود دوستتر گيرد اگر دندانهاي خود را بشكند از سبب شهيد شدن دندان مبارك جاي تعجب نيست .

به راستي اين محبت چيست كه كهنه نمي شود، بي ارزش نمي گردد، ياد و فكر به آن هميشه و هميشه تازگي دارد؟ اشعار فوق را حضرت مولانا جلال الدين رومي در حدود هشتصد سال پيش سروده است. ولي امروز بعد از اين همه سال، تازگي دارد؛ همانطور كه در آغاز سروده شدن تازه بوده است. اين لطيفه نيست كه كهنه شود؛ قصّه نيست كه به فراموشي سپرده شود؛ سرمشق يك قوم نيست كه با آمدن قوم ديگر خط بخورد؛ رمز محبتهاي خدايي در همين است كه هميشگي است و جذابيت خاص خود را دارا بوده، تعلق به زمان و مكان و قوم و ملتي خاص ندارد. بلكه ملكوتي و روحاني است و از اين جهت دايمي است.

به مانند چشمه آب زلال در بيابان خشك مي ماند که هزاران سال جوشيده، اما تازه است و هر تشنه اي را سيراب كرده و توانايي مي بخشد. اولين فردي كه از آن نوشيد تازگي و صفا ديده و آخرين فردي كه بنوشد پاكيزگي و زلالي مي بيند. اين مَثَل محبت است كه سبب وجود آمدن آدم خاكي بوده است. اما عاقل كمال گرا است، كمال او وصل به محبوب است. به قول شاعر:

نخلی که بلند آمد آن را رطب عشق است

                                       هر کس که خردمند است او در طلب عشق است

آري هر كس كه از خرد بهره برده باشد، در طلب عشق است و وصل محبوب حقيقي بدون عشـق غير ممكـن مي نمايد. زيـرا انسان مركـب از خواص ملكي و حيواني است و خواص حيواني مانند حرص، آز، شهوت، جاه، كبر، كينه و حسد مانع ترقي و تعالي انسان است و اين آتش عشق است كه اين صفات رذيله را سوزانده و انسان را تصفيه مي كند. آن وقت است كه آن قابليت را پيدا مي كند كه خداوند درباره بندگان عاشق خود مي فرمايد: «يُّحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّوْنَهُ»(«خداوند آنها را دوست دارد وآنها خداوند را» سوره مائده آيه 54) يعني آن گاه است كه به مقام مُحِبّيت و محبوبيت مي رسد.

اين چند سطري كه ملاحظه فرموديد، در حقيقت پيش گفتاري است از عشق و محبت و اکنون می شنویم از شاگردن حضرت شاه شمس الحق و آنچه درباره ایشان گفته اند و به حق، اينها سوختگاني هستند كه خمير مايه آنها محبت است.

محبت شد سرشته با خمیرم                                     کنم کسب محبت تا بمیرم

اما چه شده كه در ميان انبوه انسانها با حرفه ها و مشاغل مختلف، اين چنين گلهايي مي شكفند و چنين بلبلاني نغمه سرايي مي كنند. از خود ايشان بشنويد:

ز یمن شاه شمس الحق چو بلبل                                ایا ثابت بخوان افسانه عشق

آري سبب امتياز و برتري ايشان همان بهره مند شدن آنها از اكسير پاك عشق است؛ نه عشـق و هـوس كه بعضي از هوس بازان را به خود مشغول مي كند و لاف عاشقي مي زنند. به گفته عزيزي:

لاف زنی که عاشقی دیده اشکبار کو          سوزش جان و تن کجا سینه پر شرار کو

عشق حقيقي مانند طبيبي است كه جمله امراض روحاني و جميع دردها و بيماري هاي دروني و پنهاني بشر را درمان مي كند و مانند آتشي است كه تمام مقصودها و هدفهاي فاني را مي سوزاند و متوجه يك هدف و يك مقصود مي كند كه معشوق است.

عشق آن شعله است کو چون برفروخت      آنچه جز معشوق باقی جمله سوخت

آري اينها تربيت شدگان مكتب عشق و عرفان اند كه محبت و تربيت و همنشيني بزرگ مردان عارف و خداجو آنها را به اين مقام و مرتبه رسانده كه گاهي انسانهاي عادي به حكيماني عارف تبديل شده اند. علت آن است كه اينها خاك پاي مردان خدا را سرمه ديدگان خود ساخته اند و اين اخلاص و محبتشان از آنها مرداني روشن ضمير و آگاه ساخته است. به گفته حضرت مولانا:

چشم روشن کن زخاک اولیا                                  تا ببینی زابتدا تا انتها

خدمت به مردان خدا، باعث بينايي آنها شده به نحوي كه بر عيوب و دشمني نفس خود مطلع شده اند؛ به فرموده حضرت رسول كريم(ص) «اِنَّ اَعْدَي عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِيْ بَيْنَ جَنْبَيْكَ » و بر فانـي بودن دنيا و چشـم نوازيهاي او خبـردار و بر كيد و دشمني شيطان يقين دارند كه خداوند فرمود: «اِنَّ الشَّيْطَانَ لِلْاِنْسَانِ عَدُوٌّ مُّبِيْنٌ»(«همانا شيطان آدمي را دشمن آشكار است» سوره يوسف آيه 5) اغلب اشعاري كه در اين مقاله از شاگردان ایشان گفته شده، در شأن و مقام و محبت پرچم دار طريق كتاب و سنت و احسان، قدوه الواصلين، امام المتقين، كاشف اسرار حقيقت و معرفت، حضرت شمس الحق نقشبندي مجددي مي باشد و بقيه هم در شأن بزرگان همين خانواده است.

اما حضرت شمس الحق(رح) كيست؟ استشهاد به شعر يكي از شاگردان ايشان كه فرموده:

آفتاب دین و ملت حضرت شمس الحق است

                                                شاهباز اندر طریقت حضرت شمس الحق است

اين آفتاب عالم تاب و اين پرچمدار سنت و كتاب حدوداً در سال 1350 هـ .ق مصادف با 1310 هـ .ش در روستـاي رباط اوليا از توابع پرچمن كشور افغانستان ديده به جهـان گشـود. پدر بزرگوار ايشان حضرت شاه محمد قيوم ولي، سلطـان جذبات و دريايي از عشق و محبت الهي بود، چنانچه درباره اين بزرگوار، بزرگاني كه ايشان را زيارت نمودند همگي شهادت مي دادند كه حضرت ايشان آفتابي بود كه هر كجا پا مي گذاشت گرمي مي بخشيد و باراني بود كه با خود نسيم طراوت و شادابي در پيروي از شرع شريف همراه داشت و خود به تنهايي لشكري از لشكرهاي خداوند بود، چنانچه حضور ايشان در هر مكاني، انقلابي دروني به وجود مي آورد. با نفـس گرم خود، بندگان خدا را از افسردگي و خمود و دنيا زدگي بيـرون مي آورد و از آنها انسانهايي با شوق و وجد و خدا طلب مي ساخت.اما اين دوسـت خداوند را محبوب او به سـوي خود خواند و دنياي فاني را وداع گفت. اين در زماني بود كه حضرت حاجي صاحب، دوران كودكي خود را مي گذراند و بعد از پدر بزرگوار ايشان مستقيماً تحت سرپرستي عمو و پيـر و مرشـد خود حضـرت قطب الاقطاب، پير پيـران، رئيس اهل عرفـان، نايب حضرت رسول، و محبوب حضرت قيوم، حضرت محمد معصوم صاحب نقشبندي مجددي قرار گرفت و ايشـان به عنوان مربي معنوي و ظاهـري وظايف پدر آن حضرت را به عهده گرفتند.

فطرت پاك آن حضرت و تربيت كامل مرشد بزرگوار ايشان دست به دست هم داد و از ايشـان انساني ساخت كه افتخار اهل زمين شدند. ايشـان سيّدي از سادات حسيني و جگر گوشه حضرت رسول الله(ص) به مصداق حديث «اَوْلَادُنَا اَكْبَادُنَا»(اولاد ما جگر گوشه هاي ما هستند) بودند. مذهـب ايشان حنفي بود و به طريقه عاليه نقشبنـدي دعوت و سلـوك مي فرمود. وظايف خود را در مقابل خالق خود لحظه اي از ياد نمي برد و درباره مخلوق خدا غم خواري و دلسوزي بسياري داشت. قطع تعلق از غير خدا ايشان را ملكوتي ساخته بود. به گفته حضرت مولانا رومي(رح):

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک          چند روزی قفسی ساخته اند بهر تنم

به حق كه مصداق اين شعر حضرت ايشان بوده است چرا نباشد كه عمل ايشان و محبت و دوستي شان و قهر و نارضايتي شان براي خدا بوده است و طبيبي روحاني بوده اند و اين است كه تعلّقاتي كه در نزد خداوند اعتبار نداشته است در نزد ايشان هم اهميتي نداشته است و قطع تعلّق از غير خدا ايشان را ملكوتي ساخته بود. آن حضرت، ضمن اينكه علوم شرعي را تعليم مي گرفت، علم ذكر و مدارج طريقت را در نزد شيخ بزرگوار خود حضرت صاحب محمد معصوم ولي طي نمود و در نزد آن عارف رباني، به كمال رسيد و از دست مبارك ايشان، اذن ارشاد و دعوت خلق را اخذ نمود.

دعوت خلق الي الله كهن ترين و والاترين ميراثي است كه از بزرگان ايشان برايشان به ارث مانده بود. تبليغ و تاييد دين زمان خاصي ندارد. و به حق امري خطير و مسئوليتي عظيم است. همانطور كه حضرت محمد(ص) و جميع انبياء ـ عليهم السلام ـ اين عمل بزرگ را انجام و بهاي آن را با جان و مال و خون خويش پرداختند. اولياي امت ايشان نيز در اين عرصه با جان فشانيها و تلاشهاي بي وقفه خود سعي نمودند خورشيد سنت مصطفوي رو به خاموشي نگرايد. عده اي با تبليغ و عده اي با خون و عده اي با قلم پا در اين عرصه مهم گذاشته و سعي در گسترش اسلام و عزت مسلمين نمودند.

حضرت مولانا شمس الحق(رح) نيز يكي از اين بزرگان بود كه با كمال اخلاص و صدق اصالتا قبول دار اين ميراث گرانبها گشته و شبانه روز به تبليغ و تاييد دين پرداخته و با همه مشكلات و دشواريها مبارزه نموده و ساعتي آرام نداشتند .ايشان صاحب دو جهاد (جهاد اكبر و اصغر) هستند كه چون شيري شجاعانه هر دو جهاد را بي كم و كاست انجام و به پايان رساندند .و بحق جانشيني لايق و سزاوار براي بزرگان خود بودند .اين ميراث و امانت چه بود و از كه به ايشان به ارث رسيد ؟

اين امانت، تشرع و سنت مداري حضـرت شيـخ احمد سرهنـدي مجـدد الف ثاني(رح) بود. ايـن امانت، حلم و بردباري حضرت حاجي دوست محمـد صاحب(رح) نقشبندي بود و اين جذبه و ذوق و معرفت حضرت سلطان اهل جذبه، حضرت شاه امان الله صاحب(رح) بود و اين صـدق و تمكيـن و راستي راست قامتي همچون حضرت محمد معصوم ولي(رح) بود و بالاخره اين پاره اي از شعله وجود بي نظير سراج راه شريعت و طريقت، حضرت محمد قيوم ولي(رح) بود.

بله حضرت حاج شمس الحق صاحب، مجموعه اي بود از اين خصال نيك كه از اسلاف نسبي و سببي خود به ميراث برده بود و به حق كه وارث شايسته اي براي داعيان و عارفان بزرگ بود. و اين گونه شد كه آن جناب دعوت خود را در ميان كشورهاي افغانستان، ايران و پاكستان در اقوام مختلف مانند فارسها، افغانها، بلوچها، تركمنها و ديگر طوايف شروع كردند. ايشان منبعي از فيض و رحمت لايزال خداوندي و كوهي از استقامت و صدق و روش مصطفوي بودند. مردم از هر سمت و سو به جانب ايشان و خانقاهشان مي آمدند و مطلب خود را جستجو مي كردند. عده اي در طلب عشـق و شـوق، گروهـي در جستجوي علم و ادب و دسته اي در پويـش اخلاص و راستي و جمعي براي استعلاج باطني و فوجي براي درمان دردهاي ظاهـري خود به حضرت ايشان رجوع مي كردند و هر يك مطابق با مطلب و مراد خود، مقصود خود را حاصل كرده، باز مي گشتند. اين نيست مگر انعام و فضل و بخشش منعم حقيقي كه به هر كسي كه بخواهد، مي دهد. به مصداق آيه كريمه«ذَلِكَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتِيْهِ مَنْ يَّشَاءُ وَاللهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظِيْمِ»( اين فضل خدا است به هر كس كه بخواهد مي دهد واو صاحب فضل بزرگ است سوره جمعه آيه4) حضرت ايشان با تمام وجود داعي به سوي خداي متعال بودند. هر كس كه به دعـوت ايشان لبيك مي گفت، او آيه كريمه «اَجِيْبُوْا دَاعِيَ اللهِ»(قبول كنيد سخن دعوت كننده به سوي خدا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌» سوره احقاف آيه 31) را پاسخ داده بود و هر كس كه گوش فرا نمي داد، به خود ستم كرده بود. مفهوم حديثي از حضرت رسول گرامي اسلام(ص) است كه ايشان در جايي با جمعي از يارانشان نشسته بودند، يك نفر آمد شريك مجلس شد و دومي نزديك آن نشست و سومي روي برگرداند و رفت. آن حضرت(ص) فرمودند: «آن كس كه شريك شد، شريك رحمت خدا شد و آن كس كه حيا كرد، درباره او حيا كرده مي شود و آن كس كه روي گرداند، از او روي گردانيده مي شود.» اين حديث امروز هم درباره داعيان نايب حضرت رسول گرامي اسلام(ص) جاري است. پس خوشا به حال كساني كه شريك شده و يا لااقل حيا نمايند.

ايشان در مدت مسئوليت خود عده زيادي را تربيت كردند كه هر يك از آنها خود به دعوت گري بزرگ تبديل شدند. ايشان در راه دعوت، كوشش بي دريغ فرمودند و خلق بسياري از هر گروه و صنف از فضايل و ارشادات حضرت ايشان بهره مند شدند و البته شاگردان ایشان بخودی خود به دعوت گرانی بزرگ تبدیل نشدند بلکه به گفته مولانای رومی:

هیچ کس از پیش خود چیزی نشد             هیچ آهن خنجر تیزی نشد

هیچ ملایی نشد ملای روم                     تا مرید شمس تبریزی نشد

و در مورد تشرف ایشان به حج آن بزرگوار غير از اينكه يك مرتبه به نيابت از حضرت محمد معصوم صاحب به حج تشريف بردند، چهارده بار نيز اصالتاً مشرف به كعبه الله شدند. جريان دعوت و تبليغ و ارشاد ادامه داشت تا اينكه در هفت ثور(ارديبهشت) 1357 كودتاي رژيم كمونيستي اتفاق افتاد و تقريباً يك سال بعد به دست همين حكومت، بازداشت شد وتا به حال مفقود الاثر است.

از آنجايي كه مقوله اي معروف است كه «تُعْرَفُ الْاَشْيَاءُبِاَضْدَادِهَا» (هر چيز به ضد خود شناخته مي شود) و هر انسان از لحاظ ايمان، به دشمنان او شناخته مي شود. چنانچه حضرت رسول الله(ص) فرمودند: «فرعون من، شديدتر از فرعـون حضـرت موسـي است.» دشمنان آن جنـاب هم كمونيستها بودند و اين، نشان كمال ايمان و تقرب آن حضرت شاه شمس الحق به خداوند جل جلاله است و اين گونه بود كه زمين و اهل آن، گوهري بس گران بها را از دست دادند.

اما قابل ذكر است خداوند كه نعمت حيات را براي عبادت و معرفت خود به انسان ارزاني داشته پس بايد انسان از اين ميدان امتحان بار امانت با عزم متين كامياب بيرون آيد و ايشان اين امانت را كه خداوند به ايشان سپرده بود به اتمام رساند و این بار امانت پس از ایشان به برادر بزرگوار ایشان حضرت شاه محمد مظهرالحق(رح) سپرده شد و پس از وفات آن بزرگوار این بار امانت به دوش پیر بزرگوار ما حضرت سیدعبدالله نقشبندی مجددی حفظه الله تعالی که فرزند ارشد حضرت شاه شمس الحق نقشبندی مجددی (رح) است گذاشته شده است و ایشان در حال حاضر امانت دار این مسئولیت خطیر می باشند و امیدواریم خداوند ایشان را در پناه خود حفظ نمایند.انشاء الله.

و در آخر مطلب قطعه شعری از مرید و عاشق حقیقی حضرت شاه شمس الحق(رح) که ایشان لقب جان نثار را به ایشان داده بودند یعنی حضرت حاج خلیفه گل محمد محمدنژاد(رح) می آوریم بعنوان حسن ختامی در این مقاله:

عمريست كه اندر طلبت بي سروپايم               من گم شده ام گم كه ندانم به كجايم

انــدر تك امـواج فنـا غرق شـدم مــن               تـا گوهــر رخشـانـه از آنجا بربـايم

چون فاخته كوكوبزنم درشب هجران               بـر يـاد قـد سـرو تـو اي مـاه لقـايـم

چون بلبل بي دل به هواي گل رويت              با ياد گل روي تـو من نغمه سـرايم

دل گشـته اسير دو كمند سـر زلفت                 مانند اسيـري بـه ســر كوي شمايـم

انـدر شب هجـران تـو مانند اسيري                هـر دم به فلك مي رسـد آواز نوايم

كن لطف بـه ما ازسرشفقت شه عالم               مـن با در و درگاه تـو ماننـد گدايم

ماننـد فـقيـري كه بــود منتـظـر خيــر              اي شمس تـو خيري بنما بهر خدايم

پيغام تـو را باد  صبا گر بـه مـن آرد               از سـر كه قدم سازم و نزديك توآيم

اميد «رفاهي» تويي اي مقصد و مقصود

چـون منتـظر گوش بـه آواز درايـم

 

 

نوشته شده توسط محمد نژاد در 13:3 |  لینک ثابت   •